دلم تنگ شده عطابیک. درختها اینجا، از بورانِ بیبرف شکستهاند. و در چشمِ سردِ آدمها نومیدی خانه کرده است. در آن یکی زندگانی که با هم بودیم، زود از سفر برگرد...
یادم میآید که در بعدازظهری آفتابی دست در دست میرویم برایم بستنی ِحصیری بخری و سایهی بلند و کوتاهمان اُریب بر زمین افتاده. آن آفتاب ابدی بود و آن سایهها ابدی. تنها من و تو، دیگر دُرونِ خاطره نیستیم.